|
کوه با نخستین سنگها اغاز میشودوانسان با نخستین درد ومن با نخستین نگاه تو اغاز شدم000
|
اما اینبار من ودخترک برای اولین بار باهم به پارک رفتیم...چراکه حوصله ی دخترک بدددددددجوری سررفته بود وبه هیچ صراطی مستقیم نبود وافای پدر هم قراربود که دیر به خانه بیایند...
دلم رابه دریا زدم واجازه دادم دخترک توی حیاط بدود ودستهایش را به هرجا که دلش خواست بمالد ولباسهایش را کثیف کند و بیافتد روی زمین وووو....



اجازه دادم از پله ها بالا برود ..اسانسور سواری کند واز دیدن خودش توی ایینه ی اسانسور ذوق کند...

توی پارک سرکوچه هم که بساط شادی اش به راه بود چرا که پارک پربود از بچه های قد ونیم قد ورها بدون وقفه وپشت سرهم میگفت : نی نی ... نی نی ... نی نی ....


از قضا چند عدد گربه هم از توی پارک رد شدند که کلی باعث هیجان وشادی اش شدند وخوشی اش را تمام کردند....
دراخر هم از فرصت استفاده کرده وغذایش را که ظهر نخورده بود از توی کیفم دراوردم و طی یک حرکت زیرکانه به خوردش دادم...!!!


این بود اولین گردش عصرگاهی ما....![]()
![]()
آمدم که بگویم ماخوبیم ...وبگویم که ممنونم از تمام دوستان مجازی ام که حال بیماران مارا پرسیدند...خداراشکرهردویشان خوبند ومرخص شده اند!
میخواستم انشاوار در وصف اینروزهای دخترک بنویسم تا فراموش نکرده ام که چه بر ما میرود اینروزها....!
دخترکمان خوب است وبسیار بسیاربازیگوش شده..قدش به تمام کمدها وکابینتها وکشوهامیرسدوبه همین خاطر بساط خرابکاری هایش هر روز به راه است...!!!
خیلی بهتر ومسلط تر از قبل راه میرود ومثل جوجه ها که دنبال مادرشان میروند هرجای خانه که بروم دنبال من درحرکت است...
قدرت عجیبی در تقلید کردن دارد وکوچکترین حرکت مارا بعداز نیم دقیقه به خودمان تحویل میدهد...چه حالات صورت مثل خنده واخم وبوسه وچه اصوات وتلفظ کلمات!
بوسه فرستادن وچشمک زدنش بسی دیدنی وخوردنی است!!!
صدای ۵ حیوان اعم از ببئی، میو، هاپو ،جوجه وکلاغ را میشناسد ومیگوید...بیشتراعضای بدنش را نشان میدهد به جز ابروهایش که با چشمها اشتباه میگیرد!!!
ناگفته نماند که علاقه زیادی به رقص وپایکوبی دارد..وقتی که باصدای آهنگی بشین وپاشو میکند ودستهایش راباعشوه تکان میدهددلم میخواهدآنقدر ببوسم وفشارش دهم تا له شود!!!![]()
واقعا کاش خدا این موجودات شیرین راکمی محکم تر می آفرید...
ازموسیقی مورد علاقه اش که بخواهم بگویم میرسم به دو اهنگ مبتذل
ملودی ارش وبری باخ منصور!!!
که از دهان رها اینطور خوانده میشود:
م ِ م ِ م ِ باتکان سرش به چپ وراست یعنی ملودی و
بَ بَ بَ باز هم باتکان سرش به چپ وراست یعنی بری باخ!!!
کلمه ای که بسیار ذوق میکنیم از شنیدنش "نه" است که برای هر سوالی از طرف ما از ان استفاده میکند ..مثل:
رها مامانو دوس داری؟
رها: نه !
بابارودوس داری:
رها: نه!
پوشکتو عوض کنم؟
رها: نه!
غذامیخوری؟
رها: نه!
وچیز جالب دیگر اینکه وقتی چیزی توی گلویش میپرد وسرفه میکند ماراکه دیده بادست به پشتش میزنیم اوهم به تقلید از ما بادستش میزند توی صورتش !!!!![]()
خلاصه که روزهایی داریم بااین دخترک کوچک وشیرینمان بسی دیدنی ...
روزهایی که هرچند حسرت یک خواب عمیق اش ...یک خریدرفتن بی دردسرش وحتی یک حمام کردن با آرامش خیالش به دلمان مانده است امادرعوض دخترکی داریم که تخصصی عجیب در دل بردن از ما دارد..ودلمان را خوش میکندباهمان اداها وشیطنتهایش....تا فراموش کنیم تمام سختی های بچه داری را فقط بایک بوسه ی خیس وابکی اش...
پدربزرگ پدری رها به علت سکته ی قلبی در بیمارستان بستری شد..هنوز در شوک وناراحتی این خبر بودیم که فهمیدیم عموی بزرگ رها هم درگیر یک بیماری عجیب وغریب شده واوهم بستری است...وخبر سومی که اوضاع را بهم ریخته تر کرد خبر فوت عموی همسرم بود که حال بیمار قلبی مان رابدتر کرد ومارا مضطرب تر...
اینروزها حالمان خوش نیست تا یک عکسی ونوشته ای از این دخترک نوپا بگذاریم ....دخترکی که بی توجه به اتفاقات اطرافش فقط تمرین راه رفتن وحرف زدن میکند وهر روز شیرین تر از روز قبل میشود...
وچقدر حیف که به جای اینکه ازین شیرینی ها بنویسم باید مرتب بیایم و خبرهای بد بدهم وبروم...
پ ن : برای شوهر عمه وپسرعمه ی عزیزم که بسیار دوستشان میدارم دعا کنید...
بهاری که درست در اولین روزش اتومبیلمان که راننده اش برادر بزرگم وسرنشینانش عموی کوچک ودختر عمه های رها وبرادر کوچک من بودند به دلیل بی احتیاطی وبی تجربگی وسرعت بالای راننده به طرز وحشتناکی چپ شد وچندبار ملق زد...وبه خاطر لطف خدا که نمیدانم رحمش به دل مادرهایمان امد یا به جوانی شان هیچکدامشان به جز چند خراش کوچک اسیبی ندیدندوسالم اند...
هرچند هنوز لرزه ی شنیدن این خبر ودیدن دستها وصورتهای خونی شان در تنم است اما بازخداراشکر که عیدمان عزانشد....
به خاطر همین است که میگویم امسال سال خوبی است...حتی با ان یک میلیون وپانصدهزارتومانی که درست در شب عید گم شدواعصابمان را خط خطی کرد که شاید همان پول صدقه ای بود برای رفع این بلای بزرگ که ازسرخاندان ما گذشت...
پ ن ۱ : این هم پژوی ۴۰۵ خدابیامرزمان...

پ ن ۲: عکس هفت سین وعکس ۱۴ ماهگی دخترک باشد برای روزی که حالمان خوش تر باشد...
مفتخرم که بگویم:
عروسک خانه ی ما سه چهار قدمی راه میرود...
ترسان ولرزان ...نامطمئن ...والبته پنگوئن گونه!!!!!
البته شوق وذوق من وپدرش وهمچنین اطرافیان بسی دیدنی ومنحصر به فرد است...
من:![]()
![]()
پدرش:![]()
خاله سمیرا:![]()
دایی بزرگه:![]()
دایی کوچیکه:![]()
پدربزرگ ومادربزرگ:![]()
و همگی باهم:
پ ن ۱: به زودی عکس العمل عمه ها وعموها وپدربزرگ ومادربزرگ پدری هم نمایش داده خواهد شدبه شرطی که شکلک مربوطه وجود داشته باشد...
پ ن ۲: دقت که کنید پدر از همه خونسردتر است...چون مثل ما عجله ای برای راه رفتن دخترک نداشت!!!
پ ن ۳: دیدن قدم برداشتنهایش با ان دستها وپاهای باز...آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی کیف دارد....
همه درتکاپو...در حال خرید..درحال شست وشو...درحال سفر...
لذتی دارد برایم دیدن ادمهای دور وبرم کیف میکنم از شادی شان ونمیدانم چرا همه ی این ذوق وشوق کودکانه که در همه ی ادمها هست فقط تا لحظه ی تحویل سال است وبعداز ان ناپدید میشود وزندگی دوباره برمیگردد به روال سابق خودش...ودوباره روزها وروزها وروزها....
اما همه ی روزمرگی وتکرار روزهای اینده به همان یک لحظه ی تحویل سال می ارزد...
به همان دلتنگی غریبش...به بغض بی اختیارش وبه همه ی دعاهای قشنگی که تند وتند از دلها میگذرد...
اصلا همه ی اینها یک طرف ویا مقلب القلوب خواندنهایش یک طرف دیگر...
ویا سفره ی هفت سین عجیبی که مثل سفره های افطار ملکوتی است که وقتی کنارش مینشینی بی اختیار دلت میخواهد دعا کنی...
به نظرم همین که در یک ساعت ویک لحظه ی خاص یک عالمه آدم دلهایشان به سمت خداست ودارندبرای همدیگر دعای سلامتی وخوشی میکنند خیلی لحظه ی نابی است...لحظه ای که فقط یکبار در سال انرا میشود دید...!!!
خدای مهربان ...حول حالنا الی احسن الحال...
اسمشان را گذاشته ام خوابهای مادرانه!!!
مثلا خواب میبینم...رها راه میرود...خواب میبینم ...رها حرف میزند...
وه که چه خوابهای گوارایی اند...نوش جانمان...![]()
پ ن : قالب جدید را دوست دارم...به افتخار امدن بهار قالب تکانی کردیم...دعا کنیداین یکی دیرتر دلم را بزند...![]()
فرشها وپرده ها ودیوارها برق میزنند...کیف میکنم!!!
انگار راستی راستی بهار نزدیک است...
هوا چقدر گرمتر شده...جانمی جان!!!!!!! باشد که ازاین حبس خانگی نجات یابیم![]()
.
.
درهیاهوی آمدن بهار فقط یک چیز آزارم میدهد...خدایا!!!
روزهای خسته ی اسفند از پی هم میدوند...در حساب وکتاب امسال هم باز تورا کم اورده ام...!!!
چه زود وچه راحت دلخوش میشود...وچه کوچک اند بهانه های خندیدنش...!!!

توی خانه مان هیاهویی به پاست...
همه چیز بهم ریخته...قالیشویی فرشها را برده وتایک هفته ی دیگر هم نخواهد اورد...
مهربان مادرم یک تیم نظافت تشکیل داده واعضای خانواده را به کار کشیده است...سه نفرمشغول دستمال کشیدن دیوارهایی هستندکه از دوده ی شومینه وبخاری سیاه وخاکستری اند...
پرده ها راباز کرده ام...نورهجوم اورده است توی خانه...دیوارها وزمین بدون فرش وپرده وتابلو دارندنفس میکشندانگار...
زمین لخت است وسرامیکها سرد سرد... ومن مدام دنبال دخترکی که ذوق زده ازین اوضاع نابسامان باشتابی عجیب خودش را ولو میکند روی زمین...
هیچ کس بامن کاری ندارد...تنهاکاری که بعهده ی من است نگهداشتن رهاست تا زیردست وپای بقیه له ولورده نشود...
...
حس خوبی است خانه تکانی...
خانه که تمییزباشد اوضاع روحی ام بهترخواهدشد...انگاربهارکه ازراه برسد..سکون وانجمادزمستان که ازبین بروددرونم هم سبزمیشود..روحم شکوفه میدهد ویخهای توی قلبم اب میشوند...اخرعاشق بهارم من...
بهاربوی زندگی دارد ...
همه چیز وهمه جا بوی نوشدن میدهد...واین برای منی که ازتیرگی وسرمای زمستان خسته ام اتفاق بسیار خوشایندی است...
پ ن ۱:خانه تکانی امسال بدون حضور مادر وبرادر وهمسرم بدون شک غیرممکن بود...طراوت خانه ام رامدیونشان هستم...
پ ن ۲:مادرم رانگاه میکنم که چطوربادل وجان داردخانه ام را تمییزمیکند..دردلم شرمنده ام از زحمتی که به دوشش انداخته ام ...با خودم میگویم: راستی کدامین محبتش را میتوانی جبران کنی؟
کدامش را توانسته ای؟؟؟